رویای خسته
مشکلاتت رو با مداد بنويس ، پاک کن رو در اختيار خدا بگذار
چشمان من به دیده او خیره مانده بود جوشید یاد عشق کهن درنگاه ما آه.از آن صفای خدایی زبان دل اشکی از آن نخستین گواه ما ناگاه.عشق مرده سر از سینه برکشید آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهی کشید از حسرت که این منم باز.آن لهیب شوق وهمان شور والتهاب باز آن سرود مهر ومحبت ولی چه سود ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود
نظرات شما عزیزان:
Power By:
LoxBlog.Com |